تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 | 23:45 | نویسنده : sulduz

بنام خدايي كه هست

بنام خدايي كه حق است

بنام خدايي كه شاهد است

چه اميدها كه انسان دارد و با نااميدي به سرانجام ميرسد، چه راستها كه توهم هستند وچه دروغ ها كه راست ميشوند!

درد ديگران را آموختيم ودرد خودمان فراموش شد وآنگاه خود را يافتيم كه ما درد ديگران شده ايم و خود خاطره ايم وآنگاه يادمان افتاد كه چه زود دير شد! كتابهايمان،معلم هايمان، استادانمان ما را راستي آموختند، افكار كودكانه مان باور داشت كه دنيا يعني "همه جا به نوبت"، درد ما آن بود وباورمان كه دارا نان دارد سارا آب ندارد... غافل شديم كه روزي دارا وسارا بايد درس زندگي ما را بخوانند وحسين به روز ما گريه كند...

دارا نان ندارد ولي اميد دارد، از اميد سارا چيزي نگفتند شايد اصلاً اميدي نداشت ولي ما آموختيم اميد داشته باشيم،توكل را آموختيم وخود را دل خوش به نان وآب خشكي كرديم كه علي با فاطمه ميخورد وانگشتر را درسجده به فقير ميداد!

يادمان رفته بود كه چرا فقير هست،شايد خدا نيست شايد خداهست وانصاف بنده نيست،شايد خدا بزرگ است شايد بنده بزرگتر ازخدا هست،شايد خدا با بنده است شايد بنده با خدا نيست، شايد خدا ساكت است شايد  بنده صدايش بلدتر است،شايد ، شايد، شايد ...

ديگر دارا وسارا فراموش شده اند،انقدر انسان در صف نان بر هم سبقت ميگيرند كه ديگر  همه جا به نوبت فراموش شده است، ديگر به ياد كسي نمانده كه روزي ميخوانده كه دارايي هم بوده است وآرزوي كودكي كه اي كاش روزي بزرگ ميشد وبه او ناني ميرساند!!

انگشتر ها دردست گدايان آنقدر زياد شده كه فراموش كرده اند كه روزي علي انگشتري را بر سرنماز به وي داده بود،گدا ها آقا شده اند،فراموش كرده اند كه روزي فاطمه چند روز نان شب حسنين را به خورد آنها داده شايد آقايي را ياد بگيرند!

كاش ميشد بار ديگر به دوران دبستان برميگشتيم وآتش ميزديم هر آنچه دروغي را كه با نام حقيقت به مغز ماخوراندند،كاش با واقعيت زندگي كردن را ياد ميدادند كاش مي آموختند كه در بيرون از دوران كودكي بزرگان حقيري به كمين نشسته اند وبا شيشه هايي در دست خون را درشيشه ميريزند وبراي روز مبادا نگه ميدارند!

برادرم،خواهرم! زجر ما مهم نيست،بايد پشه ها زنده بمانند، خون ما ارزش فكر كردن ندارد،چرا كه گدا فراموش كار است، كسي كه علي را فراموش كند ما را به ياد خواهد آورد؟!

عمرمان سوخت ،جواني مان از دست رفت،افكارمان پريشان شد،موهايمان سفيد چرا كه ما باور كرديم بيرون از كتاب هاي دبستان واقعيتي است به زيبايي بهشت!

سر مان گرم عبادت خدايي شده كه با مردم بيرون كتاب فرق داشت،چرا كه او گدا نبود،داشت وخواهد داشت،چون او خدايي است كه دست گدا به او نميرسد، مبادا دست آنها به خدا برسد!

ميداني چرا خدا غايب است ؟!

زيرا گدا خود را به شكل او در مي آورد ،ولي ديده نشد تا كسي نتواند از اوتقليد كند،در غييبت نان وآب نيست،شهرت نيست،آزار نيست، شكنجه نيست، قدرت نيست،رياست نيست...!

سالها خود را شكنجه داديم تا آفرين هاي معلم زير پاي دفترهاي 40 برگ كاهي مان بدرخشد،چه دلخوش بوديم به اينكه مادر ما را در مهماني تعريف كند،چه لذتي داشت در دبيرستان بچه ها دكتر صدامان كنند، چه لذتي داشت رتبه قبولي در كنكور سراسري آوردن،اميدهايمان روز بروز باد ميكرد،آينده مان روز بروز زيباتر ميشد!

وقتي دفتر مدرسه را بستم حباب افكار اندوخته ام تركيد!!

ديدم رئيس بانك تعاون شهرم ! براي دادن وامي كه حقم بود انتظاري داشت كه در كتابهاي درسي ام بدترين كار نوشته بودند من بارها در امتحاناتم جواب درست را نوشته بودم وبيست شده بودم،بار ديگر همان جواب را نوشتم ومردود شدم،چرا؟!

بعداً فهميدم مردم همه اين كار را لازم وملزوم گرفتن وام ميدانندوفقط من آن رازشت ميدانم!!

آيا كتاب اشتباه يادم داده بود يا زمانه عوض شده بود!!

دركتاب خوانده بودم كه رعيتي از دست علي به قاضي شكايت كرده وعدالت اجرا شده بود، من هم تكرار كردم،باز محكوم شدم،چرا كه او رئيس شده بود، گدايي كه شاه شده بود ومن در هيچ كتابي نياموخته بودم چه بايد بكنم!

هرچه آموخته بودم كردم وهرچه امتحان بود پس دادم ، برادرم،خواهرم ميداني چه شد؟!

تازه آموختم كه چرا علي مظلوم بود، آموختم چرا گفته اند گرگ زاده گرگ شود هرچند با آدمي بزرگ شود،آموختم كه پسر خاله ها وگدا زاده ها بالاتر از قرآنند واسلامي كه من ميشناسم ومحمدي كه آخرين پيامبر خدا بود و ...

ولي آموختم براي رئيس شدن درشهر من دايي لازم است نه نمره بيست ودرسهاي آموخته در مدرسه...

من مردود شده بودم،6 سال از عمرم سوخت، اميدم نااميد شد، فقط خدا ماند،همان خدايي كه غايب است ودست گدا به او نرسيده است!

خدا را شكر كه خدا هست...

كاش ميتوانستم كتابها را بسوزانم ويك كتاب بنويسم، وآن كتاب يك جمله نداشته باشد:

"ظالم باش تا لذت ببري "

 

 



  • پیام کوتاه
  • گلوله